بد شانسی یا خوش شانسی؟
داستان زیبایی در ایمیلم دریافت کردم که به مناسبت نوشتن دوباره توی وبلاگم اونو اینجا میذارم. این داستان رو می تونید در ادامه مطلب بخونید.
...ادامه مطلب
بازگشت
خیلی دلم برای اینجا تنگ شده، برای وبلاگ عزیزم، خونه دلم که مدتهاست ساکنش هستم، اما چند روزه که اسباب کشی موقتی کردم و دل و حوصله اینجا نوشتن رو نداشتم، امشب دوباره دلم هوایی شد، یه نیرویی بهم میگه دوباره برگردم، و باز بنویسم، نه جاهای دیگه که توی خونه اصلی خودم.
حالا دارم می نویسم، شاید کوتاه، اما مثل کسی که بعد از یه مسافرت یک هفته ای به خونه خودش برگشته، و حالا آرامش رو اینجا حس می کنه، با تمام وجود، و اومده تا دوباره خونه ش رو برپا کنه...
شاید فقط یه هفته اینجا ننوشتم ولی به اندازه یک دنیا دلم تنگ شده براش و حالا دیگه اومدم تا دلتنگی جای خودش رو به پیوند بده...
وبلاگ دوست داشتنیم، خونه قشنگم، دوستت دارم و تو رو به همه دوستای عزیزتر از جونم تقدیم می کنم با همه نوشته های برخواسته از دلم ...

...
هذیان!
دلیل قانع کننده!
بالاخره یه مطلبی خوندم که منو به خنده واداشت، شاید هم تکراری باشه ولی خوشحالم که برای من تکراری نبود و آخرش کلی خندیدم، به همین دلیل تصمیم گرفتم برعکس پست قبلی با اشتیاق اون رو توی وبلاگم بذارم تا اونهایی که براشون تکراری نیست بخونن و شاید بخندن!
...ادامه مطلب
حس نوشتن
Sun Shine
Things might look a little cloudy now,
but they'll get better soon.
Just remember that it's true:
it takes rain to make rainbows,
lemons to make lemonade,
and sometimes it takes difficulties
to make us stronger and better people.
The sun will shine again soon ... you'll see.
Collin McCarty
عبور...
هرچند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره نیلوفرم و تشنه نورم
قیصر امین پور
انزوا
آسمان ابری
دلم گرفته خدایا
دلم عجیب گرفته...
چه روز دلگیری
و چه اندوه جانسوزی
بی دلیل شاید!
بی بدیل شاید!
کاش این ابرهای پشت در پشت آسمان
می رفتند
و جای اونها
آسمون با تمام وسعت آبی بیکرانه اش
بر من طلوع می کرد...
اما
افسوس...
افسوس...
کاش راه گریزی داشتم
از این همه دلگیری...
از این غم مهجوری...
اما
افسوس...
افسوس...
باران ببار و بغض مرا واکن
بر گونه ام نشین و حال مرا تر کن
شاید که بر دل اندوهم
یکدم زلال تو بنشیند
شاید قرار قلب و دلم باشی...
شاید...
شاید...
شاید...
شاید...
بهار و غم
بهار آمد که غم از جان برد غم در دل افزون شد....
رشک نوبهار
من با چه شور و شوق
تصویر جاودانه آن عشق پاک را
در خویش داشتم
اینک منم نشسته به ویرانسرای غم
اینک منم گسسته ز خورشید و نور و عشق
در قلب من نشسته زمستان دیرپا
من را نشانده اند
من را به قعر دره بی نام و بی نشان
با سرکشانده اند
بر دست و پای من
زنجیر و کند نیست
اما درون سینه من
زخمی ست در نهان
شعری؟
نه،
آتشی ست
این ناسروده در دلم
این موج اضطراب....
حمید مصدق
حصار خاطره ها
گویی
شب را پگاه نیست.
هر سو سکوت هست،
سکوتی هراسناک
ای کاش،
تا شیشه دریچه این خانه بشکند،
سنگی ز دست کودک کوچه رها شود.
ای کاش،
دست ستم کشیده به سنگ آشنا شود.
من از حصار سخت گذشتم
در آن سوی حصار حصین شادی ست
در آن سوی حصار شور رهایی و آزادی ست
آیا جهان به وسعت فکر ما
آیا جهان به وسعت زندان است؟
دیدم تو را
که وسعت روحت را،
به دوستاقبانی دلقکها،
در آن بهار عمر،
- غافل ز بازگشت بهاران -
گماشتی.
آیا جهان به وسعت دلتنگی ست؟
از آن حصار سخت گذشتم؛
اما حصار خاطره ها را،
- این حنظل همیشه به کامم-
ویران که می تواند؟
اینک تو رفته ای و نمی دانم
آیا کدام هلهله ات شاد می کند؟
آیا کدام عاشق صادق
نام تو را شبانه
در کوچه های شب زده
- فریاد می کند.
من از حصار تیره گذشتم
دیدم
سیماب صبحگاهی،
از سربلندترین کوهها فرو می ریخت.
حمید مصدق
بهار رفته
گفتم : « بهار
خنده زد و گفت:
«ای دریغ!
« دیگر بهار رفته نمی آید.
گفتم : « پرنده؟
گفت:
«اینجا پرنده نیست.
« اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست.
گفتم:
« درون چشم تو دیگر...؟
گفت:
« دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست.
« اینجا بجز سکوت، سکوتی گزنده نیست.
حمید مصدق
سلامتی
دیروز و دیشب خیلی حالم بد بود. دلیلش هم این بود که یه سرماخوردگی ساده رو که با اقدام به موقع میشد از ادامه و پیشرفتش جلوگیری کرد، به دلیل نامساعدی شرایط پیرامون! یک هفته به حال خودش رها کردم. اونقدر بدحال بودم که این بدحالی عجیب منو یاد یه چیزی از دوران دانشجویی انداخته بود، یه داستان تلخ...
...ادامه مطلب
موعود
عشق از من و نگاه تو تشکیل می شود
گاهی تمام من به تو تبدیل می شود
وقتی به داستان نگاه تو می رسم
یک باره شعر وارد تمثیل می شود
ای عابر بزرگ که با گام های تو
از انتظار پنجره تجلیل می شود
تا کی سکوت و خلوت این کوچه های سرد
بر چشم های پنجره تحمیل می شود؟
آیا دوباره مثل همان سالهای پیش
امسال هم بدون تو تحویل می شود؟
بی شک شبی به پاس غزل های چشم تو
بازار وزن و قافیه تعطیل می شود
آن روز هفت سین اهورایی بهار
موعود! با سلام تو تکمیل می شود...
زهرا بیدکی
نفس مطمئنه
خدای مهربانم تو را سپاس،
که اگر پدری مهربان را از دست داده ام اما،
در عوض نقطه ای از این دنیای بی ارزش را بدست آورده ام که،
آرامشی بی انتها در آن موج می زند...
خدایا سپاس،
که اگر حس نبودن عزیزترینی، در وجودم فریاد دلتنگی برمی آورد اما،
طنین آرامش نفس مطمئنه اش، وجودم را از دلتنگی می رهاند...
خدای عزیزم سپاس بیکرانت،
که در لحظاتی که قفس تنگ دنیا، مرغ روحم را شکسته پر می خواهد،
حس حضور در جایی را نصیبم می کنی که آسمان بی انتهای معرفتش، بال پروازم را تا بیکران آبی خود، اوج می دهد و از حصار کوچک این دنیا می رهاند، آزاد آزاد از هر قفسی...
خدایا شکر ویژه ام تقدیم به بارگاهت،
که آنگاه که دلم را لبریز از یادت می کنی، نسیم خوش محبت و مهربانی همیشگیت، اطمینان و آرامش را برایم به ارمغان می آورد...
پس ای مهربان ترین
به مصداق کلام نورانیت، "الا بذکرالله تطمئن القلوب"، یادت را سرلوحه قلبم قرار ده و آنگاه طراوت و آرامش قلب مطمئنه را نصیبم نما.
به امید مهربانیت ای بهترین و ای والاترین...
تازیانه
اسب نفس بریده را
طاقت تازیانه نیست...
حسرت
امروز پس از ماه ها، دوباره سری به سایت شعری مورد علاقه ام زدم، دلیلش هم این بود که دوستی به صورت ناشناس یکی از اشعار زیبای این سایت رو برام ارسال کرده بود. از زیبایی شعر خیلی خوشم اومد و تصمیم گرفتم اون رو به یادگار توی وبلاگم بذارم...
...ادامه مطلب
باور!
سکوت
سکوت، سرب گدازنده بود و
- جان فرسود
...
صدای سرزنش ذهن در سکوت گذشت
سکوت
سکوت
سکوت
مگر صدای من از قعر چاه می آمد؟
مگر صدای من از ذهن من عبور نکرد؟
مگر درختان را
نسیم ساحر تسلیم شب نوازش داد؟
شب
ای شب
ای شب ظلمت گرفته در آغوش
دلم گرفت از این غارهای بی منفذ
به آفتاب بگو نیزه های نورش کو؟
به آفتاب بگو لاله بی تو پرپر شد
چراغ باغ فرومرد،
پس غرورش کو؟
....
حمید مصدق
Tomorrow...
Sometimes we do not feel
like we want to feel,
Sometimes we do not achieve
what we want to achieve,
Sometimes things that happen
do not make sense,
Sometimes life leads us in directions
that are
beyond our control...
...ادامه مطلب
کلام نغز
وقتی با خدا گل یا پوچ بازی میکنی ، نترس !
تو برنده ای ، چون خدا همیشه دو دستش پُره
*************
وقتی انسان دوست واقعی دارد که خودش هم دوست واقعی باشد.
امرسون
(البته به نظر من ممکنه برعکسش صادق نباشه!)
***************
کسی که نتواند همه را دوست بدارد نمیتواند هیچ کس را دوست بدارد!
اشو
...ادامه مطلب
سال جدید
خدایا، در سال جدید، مرا
مادری مهربان،
همسری وفادار و بااخلاق،
فرزندی شکیبا و فهمیده،
خواهری دلسوز و یاریگر،
دوستی راستین و خوشرو،
کارمندی شایسته و کارا،
و انسانی دارای کمالات انسانی قرار ده ...
عیدانه

بهار زیبا، با عطر گل و گلاب، با شادی بهارانه، با سبزه و گل و ریحان، دیشب از راه رسیدو فضای دلها رو از عطر خودش مدهوش کرد...

امروز روز اول بهاره و دلها رنگ و بوی بهار گرفته، ننه سرما کوله بارش رو بسته و رفته، و در عوض خورشید خانم، با نهایت مهربانی و گرمای محبت، به خونه ها سر زده...

...ادامه مطلب



