پدر
این شعر زیبا رو در آستانه سال نو به پدر مهربانم تقدیم می کنم.امیدوارم به میمنت این روزها مشمول رحمت خاص پروردگار باشند.
...ادامه مطلب
پرچم موفقیت
چشم که باز کرد
در کنار خویش قله ای دید
که بالا رفتن از آن
برایش رقم زده بودند
ابتدا عظمت قله
کمی او را ترساند
اما اراده اش به او نهیب زد؛
و او اینک،
پرچم موفقیت را
از فراز قله
به راهیان دیگر، با افتخار
نشان می دهد.
محمد فرجادی

خانه تکانی!
این روزها و با نزدیک شدن به آغاز سال نو، شور و هیاهوی وصف ناپذیری در همه جا موج می زنه و اکثر مردم تلاش می کنند تا قبل از شروع سال نو همه چیز مرتب و همه برنامه ها ردیف باشه...

...ادامه مطلب
بهار امسال...
هر سال بوی بهار که در دشت و صحرا می پیچید گویی دل من هم دگرگون می شد و شور بهار در دلم موج می زد.

...ادامه مطلب
کودکی
میان خواب و بیداری
سمند خاطراتم پای می کوبد
به سوی روزگار کودکی،
دوران شور و شادمانی ها
خوشا آن روزگار کامرانی ها

...ادامه مطلب
بدون شرح
مولود ربیع الاول
ماه فرو ماند از جمال محمد سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک راکمال ومنزلتی نیست در نظر قدر با کمال محمد

میلاد مسعود پیامبر اکرم(ص) و سلاله پاکش امام جعفر صادق(ع) بر همه مسلمانان جهان به ویژه شیعیان مبارک باد.

تلنگر
توی زندگی بعضی آدما فقط میرن دنبال درس خوندن و تخصص گرفتن برای اینکه به یه نون و آبی برسن و بعضی ها هم میرن دنبال تخصص که به انسانهای اطرافشون بیشتر کمک کنن.اینجاست که تفاوتها خودش رو نشون میده.
گاهی اوقات توی زندگیمون در اوج ناامیدی کافیه با یکی از گروه دوم روبرو بشیم تا تلنگری به روحمون زده بشه و بعضی مسائل برامون حل شده محسوب بشن.
...ادامه مطلب
باران
روز ابری
مهدی امام منتظر
نهم ربیع الاول سالروز آغاز امامت یگانه منجی عالم بشریت مهدی صاحب الزمان (عج) بر همه شیعیان و دوستدارانشان مبارک باد.

...ادامه مطلب
درها به طنین های تو وا کردم...

درها به طنین های تو وا کردم.
هر تکه نگاهم را جایی افکندم، پر کردم هستی ز نگاه .
بر لب مردابی ، پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم، رفتم به نماز.
در بن خاری ، یاد تو پنهان بود، برچیدم، پاشیدم به جهان.
بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن، و به خود گستردن.
و شیاریدم شب یکدست نیایش، افشاندم دانه راز.
و شکستم آویز فریب.
و دویدم تا هیچ . و دویدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش.
و فتادم بر صخره درد. از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم، لرزیدم.
وزشی می رفت از دامنه ای ، گامی همره او رفتم.
ته تاریکی ، تکه خورشیدی دیدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم.
سهراب سپهری





