قفس...


خدایا،

دوباره یادم رفت...

یادم رفت که توی قفس نباید بال و پر بزنم...

وگرنه پرو بالم خونی میشه و خسته و شکسته، باید درد شکستگی دوباره رو هم تحمل کنم....

خدایا...

چقدر خسته ام...

   + سحر - ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠

عشق


 

   + سحر - ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠

یاد...


خیلی وقته اینقدر گرفتار مشغله های زندگی شدم که حتی فرصت چندانی برای سر زدن به خونه ی دلم ندارم. دیشب یاد اینجا افتادم و حتی یادم نمیومد آخرین پست رو کی اینجا گذاشتم؛ و امروز صبح توی اداره مهمون عزیزی نصیبم شد که یادآوری او از این خونه، دوباره منو یاد اینجا انداخت...

 

امشب صدرا کوچولو که عصر نخوابیده بود زودتر خوابیده و فرصتی دست داد تا یادی از اینجا کنم و سری به خونه دل سحر بزنم و اونوقت بود که فهمیدم 18 روز از آخرین پستش میگذره و دقیقا بار سنگین زمان، باعث شده که احساس کنم شاید بیشتر از یک ماهه که اینجا نیومدم!

به این فکر کردم که چی بنویسم اما ایده ای نداشتم. دلم نمیخواست از دلتنگی و غریبی و ... بنویسم. دیدم بهتره از همون احساسی بنویسم که منو اینجا کشونده...

 

این روزا احساسم یه خورده تغییر کرده و دیگه احساس چندانی برای نوشتن و گفتن ندارم. شاید به دلیل مشغولیت زیاد و شاید هم دلایل جانبی دیگه...

 

به امید روزهای خوب خدا...

   + سحر - ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠

زمان...


 

   + سحر - ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠

آن کوچه...


 

ای کاش

آن کوچه را دوباره ببینم

آنجا که ناگهان

یک روز نام کوچکم از دستم

                                افتاد

و لابه لای خاطره ها گم شد

آنجا که

یک کودک غریبه

با چشمهای کودکی من نشسته است...

 

شعر از قیصر امین پور

 

   + سحر - ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠

قضاوت!


 

یه مطلب جالب توی وبلاگ متولدین تیر ماه خوندم و به دلیل حرف خیلی قشنگی که با خودش داشت با اجازه اهالی وبلاگ متولدین تیر(tirfans.persianblog.ir ) اینجا میذارمش:

 

"قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی

کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن

از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم

اشکهایی را بریز که من ریختم

دردها و خوشی های من را تجربه کن

سالهایی را بگذران که من گذراندم

روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم

دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن

همانطور که من انجام دادم

بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی"

 

 

   + سحر - ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠

نوای نی


خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن

 

خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن

 

خوشا از نی، خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

 

نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است

 

نوای نی، نوای بی نوایی است
هوای ناله هایش، نینوایی است

 

 
...ادامه مطلب  
   + سحر - ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠

دلتنگ پدر


دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ می آورد...

دلم برای پدر تنگ است...

برای مهربانی بی حدش...

دلم برای پدر تنگ است...

و چشم عاطفه امروز

به عشق لحظه ی دیدار است...

   + سحر - ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠

هوای گریه...


 

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

 

 

 

ز من هر آن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من

 

 

نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی
به یاد آشنا من

 

 

ستاره ها نهفته
در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من...

---------------

امروز 19 مهر بود. از عصر تا حالا دلم خیلی گرفته. سه سال پیش بود، همون ساعتی که بی اختیاز هوای دلم ابری شد...

ساعت بی پدری...

امشب صدرا تب کرده و حالش خوب نیست...

انگار کوهی از غم روی دوشم سنگینی می کنه...

گریه و اشکم امروز بی اختیاره...

دیشب مامانم رفت و دوباره تنها شدم...

خدایا...

.....

.....

.....

دلم گرفته ای دوست،

هوای گریه با من....

ناخودآگاه یاد این شعر و تصنیف زیبای شجریان افتادم...

کاش باران می بارید...

   + سحر - ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠

یاد


خدایا!

چقدر امشب دلم گرفته...

مشکلات هفته های گذشته، مریضی و بدحالی خودم و پسرم در چند روز گذشته، بی خوابی های شبانه، و در تکمیل همه اینها خبر داغ امروز عصر که دلمو حسابی سوزوند...

امان از این روزگار، که چندیه با ما سر ناسازگاری داره...

خیلی دلم گرفته...

ای کاش باران می بارید و دشتهای تشنه و خشک رو سیراب می کرد...

ای کاش دوباره رودهای جاری و نهرهای روان، از دل چشمه سارها می جوشیدند ...

ای کاش آسمان به وسعت آبی زلال خود، مرا به خود می خواند...

و ای کاش روزهای خوب خدا، روزهای با هم بودن و مهربانی، دوباره طلوع می کردند...

چقدر دلتنگم،

و چقدر غمگینم،

یاد پدر،

یاد مادر،

یاد لحظه های زیبای بهار و تابستان،

و پاییز و زمستان...

یاد روزهای جمع یکدل و یکرنگ ما...

یادش بخیر...

یاد تمام لحظه های زیبای عمر...

یاد همه مهربانیها و زیباییها...

 

روزهای رفته ام یادش بخیر

قایق بشکسته ام یادش بخیر...

   + سحر - ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠

گرداب


 

چون قایق شکسته ز طوفانم،

ساحل مرا به خویش نمی خواند.

 

امواج، می خروشند

امواج سهمگین

آیا کدام موج

اینک مرا چو طعمه به گرداب می دهد؟

گرداب می ربایدم از اوج موج ها

در کام خود گرفته مرا تاب می دهد

 

فریاد می کشم:

                  «آیا کدام دست،

                  « بر پای این نهنگ گران، بند می زند؟

ساحل مرا به وحشت گرداب دیده است.

                                                   - لبخند می زند.-

 

حمید مصدق

   + سحر - ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠

آتش دل


 

 

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سرد مهری بین که کس بر آتشم آبی نزد

گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

لاله ام  کز داغ  تنهایی به صحرا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج عشق

شور بختی بین که در آغوش دریا سوختم

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

لاله ام  کز داغ  تنهایی به صحرا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج عشق

شور بختی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هر کدام از شعله ای در آتشند

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

   + سحر - ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

گفتگو با خدا


مطلب زیبایی از گروه سها، در ایمیلم دریافت کردم که بی ارتباط با امشب نبود و من هم عینا اینجا گذاشتمش:

همه ما پنهانی و در نهان، دل گفته هایی با خدا داریم، کسی از آن خبر ندارد و خود می گوییم و خدا شنونده است. آنچه در اینجا می خوانید بخشی هایی از گفتگوهای "من وشما"، با خداست:
همان خدا، همان خدای فراموش شده ای که به گاه بی کسی و درماندگی سراغش را می گیریم ...
همان که هیچگاه ما را از یاد نمی‌برد!

گفتم: خسته‌ام
گفت: "لاتقنطوا من رحمة الله" از رحمت خدا ناامید نشید (زمر/53)

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!

گفت: "فاذکرونی اذکرکم" منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152)

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

گفت: "و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا" تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63)


گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟

گفت: "واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله" کارهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109)


گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه!
گفت: "عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم" شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216)

گفتم: "انا عبدک الضعیف الذلیل..." اصلا چطور دلت میاد؟

گفت: "ان الله بالناس لرئوف رحیم" خدا نسبت به همه‌ی مردم (نسبت به همه) مهربان است (بقره/143)


گفتم: دلم گرفته

گفت: "بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا" (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/58)


گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله

گفت: "ان الله یحب المتوکلین" خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/159)


گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن!

گفت: "و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره" بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/
۱۱)

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم؛

گفت: "فانی قریب" من که نزدیکم (بقره/186)


گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم

گفت: "و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال" هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/205)


گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفت: "ألا تحبون ان یغفرالله لکم" دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/22)


گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی

گفت: "و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه" پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/90)


گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری می‌توانم بکنم؟

گفت: "الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده" مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/104)


گفتم: دیگر روی توبه ندارم

گفت: "الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب"(ولی) خدا عزیز و دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/3)


گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟

گفت: "ان الله یغفر الذنوب جمیعا" خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/53)


گفتم: یعنی اگر باز هم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟

گفت: "و من یغفر الذنوب الا الله" [چرا که نه!] به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/
۱35)

گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شوم! ... توبه می‌کنم

گفت: "ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین" [این را بدان که] خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/222)


ناخواسته گفتم: "الهی و ربی من لی غیرک" ای خدا و پروردگار من! [آخر] من جز تو که را دارم؟

گفت: "الیس الله بکاف عبده" خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/36)


گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟

گفت: "یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما" ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. ( احزاب/42)


گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد

گفت: "ان الله یحول بین المرء و قلبه" خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24)


گفتم: غیر از تو کسی را ندارم

گفت: "نحن اقرب الیه من حبل الورید" ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16)


با خودم گفتم: خداوند!... خالق هستی!... با فرشته‌هایش!... به ما درود می‌فرستند تا هدایت شویم؟! ...
پس باید ثابت کنم که شایسته‌ی سلام و درود عرشیانم.
باید گوهر درونم را از هرچه زنگار پاک کنم...

   + سحر - ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠

سپاس


امشب یه مروری کردم روی نوشته های وبلاگم. چند وقت اخیر اینقدر مشغله های کاری از یه طرف و همینطور رسیدگی به امور جاری زندگی از طرف دیگه، فرصت زیادی بهم نداده تا اینجا بنویسم و فقط هرازچندگاهی یه سری زدم و کتاب شعری باز کردم و چیزی اینجا نوشتم. بعضی نوشته هامو که میخونم احساس میکنم شاید بیشتر زمانهایی گذارم به این خونه افتاده که دلم گرفته بوده یا از چیزی ناراحت بودم اما مدتهاست که در شادیها فرصت کمتری برای انعکاس احساساتم توی صفحات وبلاگ پیدا کردم.

امشب شب قدره. شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان. خیلی دلم میخواد که یه نوشته متفاوت بذارم اینجا، اما اینقدر ناگهانی تصمیم به نوشتن گرفتم که نمی دونم چه نوشته متفاوتی میتونم بذارم. خدا رو شکر می کنم که وضعیت زندگی عادیه و اوضاع رو به راهه...

خدا رو شکر می کنم که همونطور که زندگی پستیهایی داره، بلندیها و زیبایی های فراوانی هم داره...

خدا رو شکر می کنم به خاطر همه نعمتهای بیشمارش که شامل حالم کرده...

سپاسگزارم که لحظه هایی ناب در زندگی نصیبم کرده، لحظه هایی که شکوه هر ثانیه شون کافیه تا انسان رو به دیدن اوج زیباییها دعوت کنه...

خدایا، در این شب مقدس، در این شبی که از هزار ماه برتر است، اگر هیچ برای گفتن نداشته باشم و اگر روسیاهی و گناهانم مرا از تو دور کرده اند اما هرگز نمیتوانم چشمم را به روی نعمتها و موهبتهای بیکرانت ببندم...

خدایا ، دست ما را بگیر و نعمتهایت را به خاطر ناسپاسی های ما از ما نگیر...

   + سحر - ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠

طلوع پاک


باری طلوع پاک تو در آن شب سیاه

                             شاید بشارت از دمِ صبح سپید بود.

وقتی طلیعه ی تو درخشید،

                   از پشت کوهسار توهّم،

                                     دیدم که این طلوع

                                                     زیباترین سپیده ی صبح امید بود.

ای سرکشیده از دل این قیرگونه شب؛

....

تو،

   خورشید خاوری،

              جانِ جهان ز نور تو سرشار می شود.

همراه با طلوع تو ای آفتاب پاک،

                      در خواب رفته طالع ِ من،

                                             - این خفته سالیان -

                                                                - بیدار می شود.

ای، آیه ی مکرر آرامش،

                     می خواهمت هنوز.

آری، هنوز هم،

             دریای آرزو،

                     در این دل شکسته ی من موج می زند.

راهی به دل بجو!

حمید مصدق

   + سحر - ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠

هوای غزل


 

همیشه همینطور است

تا می آیی

           با سازت بسازی

با ناسازگاری اش

            به «بی راهه» می زند

می مانی

        گریه هایت را با که بگریی

دلت هوای غزل می کند

              هوای ساقی و صراحی

                                       یاد حافظ می افتی

عجب!

         «کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد»

حیران می مانی

          در این ازدحام رنگ و تماشا

                                  دل به دریا بسپاری

                                                                یا

                                                                      سر به صحرا....

 

سید علی میرباذل

   + سحر - ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠

کلبه عشق


این طرفها که عقل زندانی است

هرکه عاشق نباشد از ما نیست

 

کلبه خالی است از تنفس عشق

سرد و غمگین و رو به ویرانی ست

 

روزی از سمت دل گذر کردی

جای پایت چقدر نورانی ست

 

عطر خواب تو برکه را آشفت

برکه لبریز آن پریشانی ست

 

آی! دریا چقدر دورم من

خسته ام، راه سخت و طولانی ست

 

لحظه ای من ز عشق واماندم

لحظه هایم پر از پریشانی ست

 

دل من مثل ابرها تنگ است

آسمانم همیشه بارانی ست

فاطمه مرادی بعد

   + سحر - ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠

ساحل


به پیش چشم من تا چشم یاری میکند،دریاست
                                                  چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست

دراین ساحل که من افتاده ام خاموش
                                       غمم دریا،دلم تنهاست
                                                       وجودم بسته در زنجیرخونین تعلقهاست!

خروش موج با من میکند نجوا
                           که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت.....

                           که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت.....

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
                       ز پا این بند خونین برکنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را
                       به آن نادیده ساحل افکنم نیست...

   + سحر - ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠

مناجات


خدایا! بر پیامبر و دودمان پاکش درود فرست،

و آنگاه که تو را می‏خوانم و صدایت می‏زنم،

                                   صدا و دعایم را بشنو و اجابت کن،

و آنگاه که با تو نجوا می‏کنم،

                             بر من عنایت کن.

من از همه به سوی تو گریخته و در پیشگاه تو ایستاده‏ ام،

                                      در حالی که دلشکسته و نالان درگاه توام

                                                                             و به پاداش تو امیدوار.

آنچه را در دل من می‏گذرد می‏دانی،

                       از نیاز من آگاهی،

                              ضمیر و درونم را می‏شناسی

                                       و فرجام و سرانجام زندگی و مرگم از تو پنهان نیست.

آنچه را که می‏خواهم بر زبان آورم

                و از خواسته‏ ام سخن بگویم

                                 و به حسن عاقبتم امید بندم،

                                                                   همه را می‏دانی.

 
...ادامه مطلب  
   + سحر - ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠

نیمه شعبان


یا صاحب الزمان

امشب شب عید است و من اسیر غمهایم

دلخسته و نومیدم و تنها و پریشانم

.....

خدایا چی بنویسم به مناسبت این شب بزرگ درحالیکه ....

خدایا اگر همه امشب دعا می کنند من هم دعا کردم، خیلی هم دعا کردم.آیا گاه اجابت نرسیده؟ آیا سحری هم برای این شب تار من هست؟؟؟؟ چشمان من که نوری به سوی سحر نمی بینند جز سیاهی شام تار، جز ظلمتی که انتها نداره...آیا سحری برای این شب تار هست؟ پس از این همه سیاهی...؟ آیا...؟

 

   + سحر - ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠
← صفحه بعد